نوشته شده توسط : aliafsari
گشاده دست باش ،جاری باش ، کمک کن ((مثل رود))

با شفقت و مهربان باش ((مل خورشید))

اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان ((مثل شب))

وقتی عصبانی شدی خاموش باش ((مثل مرگ))

متواضع باش و کبر نداشته باش ((مثل خاک))

بخشش و عفو داشته باش ((مثل دریا))

اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش ((مثل آیینه))

منبع:وبلاگ دلتنگیها



:: بازدید از این مطلب : 607
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آبان 1390 | نظرات (1)
نوشته شده توسط : aliafsari

شاگرد عاشق

پسری جوان که یکی از مریدان شیفته "شیوانا" بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را "ابر نیمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از "ابر نیمه تمام" پرسید:" چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!"

پسر گفت:" هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!"

شیوانا گفت:" اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار آشپزی کمک کند. آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیـه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند."

"ابرنیمه تمام" کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:" به این موضوع فکر نکرده بودم. خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر می گرفتم."

شیوانا تبسمی کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!"

دو هفته بعد "ابر نیمه تمام" نزد شیوانا آمد و گفت که نمی تواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند. هر جا می رود او را می بیند و به هر چه فکر می کند اول و آخر فکرش به او ختم می شود." شیوانا تبسمی کرد و گفت:" اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر تو فردی چنین زشت و خشن باشد. آیا به زیبایی نه چندان زیاد او فکر کرده ای! شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کم بودن زیبایی او باشد؟!" پسر کمی در خود فرو رفت و گفت:" حق با شماست استاد! این دخترک کمی هم پیر است و چند سال دیگر  شکسته می شود. آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!"

شیوانا تبسمی کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر است و التهابی گذرا بیش نیست پس بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!"

پسرک راهش را کشید و رفت. یکی از شاگردان خطاب به شیوانا گفت که چرا بین عشق دو جوان شک و تردید می اندازید و مانع از جفت شدن آنها می شوید. شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:" هوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست. عشق لازم است و "ابر نیمه تمام" هنوز چیزهای دیگر را بیشتر از دختر آشپز دوست دارد."

یک ماه بعد خبر رسید که "ابر نیمه تمام" بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.

یکی از شاگردان نزد شیوانا آمد و در مقابل جمع به بدگویی "ابر نیمه تمام" پرداخت و گفت: " این پسر حرمت استاد و مدرسه را زیر پا گذاشته است و به جای آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزی رفته است. جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنید؟!"

شیوانا تبسمی کرد و گفت:"دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه "ابر نیمه تمام" بگوید. از این پس نام او "تمام آسمان" است. اگر من از این به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسید. همه این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک "تمام آسمان " برسید. او اکنون معنای عملی و واقعی عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است."



:: بازدید از این مطلب : 2
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آبان 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari
به زودی برای سالروز تولدم ۲ آبان ماه مطلبی خواهم نوشت

پس بدرود تا ان زمان....



:: بازدید از این مطلب : 726
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آبان 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari

دل نوشته ای به بهانۀ دوم آبان ماه سالروز تولدم

بیست و دو سال پیش مثل چنین شبی،ساعت نه و نیم  در

بیمارستان راضیه فیروز کرمان متولد شدم...

یک سال دیگر هم گذشت...و دوباره دوم آبان - ۲۴ اکتبر -

رسید....

اما این بار دوم آبان سال ۱۳۹۰...یک سال با تمام خاطرات

 خوب وبد....

این یک سال خیلی چیزها آموختم ...این یک سال از تمام

سالهای عمرم برایم پر بارتر و آموزنده تر بود...

شاید به اندازه ی چند سال

تجربه پیدا کردم و پخته تر شدم....

الان که نگاهی اجمالی به این یک سال می اندازم و همچون

"پرده ی سینما" از مقابل چشمانم می گذرد در مورد خیلی

مسایل به خودم آفرین و مرحبا میگویم و در مورد برخی دیگر

چه نیک و چه بد  از خودم تعجب

می کنم که چرا این یک سال بعضی حرفها را که نباید می زدم

 ، زدم... بعضی کارها را نباید می کردم، چرا کردم ...

و بعضی افکار را نباید در

خود می پروراندم چرا پرورش دادم......

این یک سال آموختم که باید عاشق خدا بود تا معشوق خلق شد...

آموختم که باید دور باشم و دوست باشم...

آموختم که هرگز دو چیز را فراموش نکنم اول خدا را

و دوم مرگ را...

یاد گرفتم که همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست...

خیلی ها می روند که ثابت کنند تا ابد عاشقند...

آموختم که گاهی در تنگناهای زندگی که احساساتی فکر

 و عمل می کنم باید تامل کرد و به فریادهای عقل نیز گوش

داد و عقل را در مقابل احساس خوار و زبون ننمایم...

چرا که باید عقلانی فکر کرد و همه ی ما کور کورانه و

 زود قضاوت نکنیم...

یاد گرفتم که نباید همه ی درون را برای هر کسی بیرون 

ریخت و یک رنگ و خالصانه بود...

 

آموختم که افراط در هر چیزی خوب نیست حتی در کارهای

 خوب...حتی در تواضع....حتی در.......

خدایا تو به من آموختی که همه را مانند خود نپندارم و

از دید خودم به آنها نظر نکنم...

به قول سهراب سپهری چشمها را باید شست.....

پروردگار مهربانم تو به من یادآوری کردی که هیچ گاه تنهایم 

نمی گذاری و همیشه با منی حتی اگر من از یاد تو غافل باشم...

آفریدگار من تو به من آموختی که به هیچ کس جز تو اطمینان و

اعتماد نکنم...

خدای بزرگ تو به من آموختی که اگر از روی حکمت دری

را به "ظاهر" بر روی ما بنده ها می بندی هزاران در را از

خزانه ی رحمتت بر ما می گشایی...

مهربانا تو به من آموختی که چگونه می توان به سوی

کمال رفت و چگونه می توان عوض شد وتغییر کرد...

تغییر در افکار...رفتار...

 گفتار...میل به تعالی و رشد...

خداوندا می دانم همیشه نباید کسی باشد تا با او درد

دل کرد...گاهی باید با خودت درد دل کنم و حرف دلم را

 به تو بزنم...

خدایا تو بهتر از هر کس می دانی که علی به چه می اندیشید و

می اندیشد و چه  در درونش گذشته و می گذرد...

الها...فقط تو می دانی که چه وقتها علی به خاطر دیگران

 شکست خورد اما دم بر نیاورد...

به خاطر دیگران متهم شد اما دلیل نیاورد

و در مقابل جملات آنها سکوت کرد...

خدایا تو شاهد باش که چه وقت ها خودم را وقف دیگران کردم

بدون هیچ انتظاری و توقعی ،حتی بدون آنکه بگذارم بفهمند.....

و .... و ... و....

از آن روزی بگویم که.........

نه گاهی سکوت بهترین ابزار است.....

درونم پر از نا گفتنی هاست که شاید....

خداوندا به قول پیر هرات مرا آن ده که آن "به" و مگذار

ما را به "که" و "مه"....

این یک سال از خیلی ها خیلی چیز ها یاد گرفتم...خوب و بد...

اما بدها را یاد گرفتم و می دانم که نباید به آنها عمل کرد

همچون لقمان حکیم...

همچون لقمان حکیم: فهمیدم که نباید کسی را مسخره کرد، شاید

قهرمان دنیای خویش باشد...

تا می توانم دلی را به دست آورم....

 

خدایا از تو ممنونم به  خاطر سر نوشتی که برای من

نوشتی...و به من فهماندی که گاهی برخی وقایع زندگی که

 به ظاهر ناخوشایندمان است جاده ای هستند برای رسیدن به

اوج...هر شکستی مقدمه ی پیروزی های بسیار بزرگتری است...

خدایا از تو ممنونم  که هزاران در، برای موفقیت ، برای

رسیدن به اوج به سویم باز کردی...از تو

ممنونم که امید و انگیزه ای فراوان تر از پیش به من بخشیدی

 که به سوی اهداف جدیدم گام بر دارم...

پروردگار من، فقط به تو امیدوارم و فقط به تو توکل می کنم...

برای جشن تولد خیلی ها ، علی ، کنارشان بود که مبادا احساس

تنهایی و دلتنگی کنند... اما بیست و دومین سال زندگیم را

در حالی در فصل پاییز جشن می گیرم که کرمان هستم و تنها...

اما نه....تنها نه....خدا در این جشن شرکت می کند و او به من

تبریک میگوید...

خدایا از تو سپاسگزارم...

 

بیست و دو سال گذشت....آخرین خطِ سیصد و شصت و پنجمین

ورقِ ِ بیست و دومین دفترِ زندگیم هم پر شد...و رسیدم سر

خط...دفتری تازه و ورقی نو....

بارخدایا ,اگر من اندوهگین شوم ساز و برگ من تویی.....

و گاه که نومید و محروم شوم امید من توهستی....

و اگر گرفتار  اندوهی سخت گردم به تو پناه میجویم و

روی میآورم...

پس برای من (و همه) آسایش و آسودگی و تندرستی کرم فرما.....

پروردگار عالمیان آنانکه در تنهاترین تنهاییم تنهای

 

تنهایم گذاشتند، تو در تنها ترین تنهاییشان تنهای

 

 تنهایشان مگذار.....

 

خدایا چنان کن سرانجام کار         تو خشنود باشی و ما رستگار

 

 امیدوارم خداوند با عنایت و یاری خود مرا به اهداف والایی که 

دارم برساند.

از همه عزیزانی که با پیام تبریک و ایمیل مرا مورد لطف و 

بزرگواری خود قرار داده اند و از همچنین خانواده ی بسیار

 مهربانم بی نهایت متشکرم.از خداوند متعال برای همه

بهروزی و کامیابی خواهانم.

با ادای احترام

علی افسری نژاد

 

دوم آبان ماه ۱۳۹۰



:: بازدید از این مطلب : 562
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آبان 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari
با من بی کس تنها شده یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش به خون شسته نگارا تو بمان

زین بیابان گذری نیست سواران را لیک

دل ما خوش به فریبی است‌، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه ی عشاق پریشانی رفت

به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان

«سایه‌» در پای تو چون موج دمی زار گریست

که سرِ ِ سبز تو خوش باد کنارا تو بمان

هوشنگ ابتهاج

شعر بالا را هوشنگ ابتهاج خطاب به مرحوم شهریار سروده است.



:: بازدید از این مطلب : 564
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آبان 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari

اي برق اگر به گوشه آن بام بگذري

آن جا که باد زهره ندارد خبر بري

 

اي مرغ اگر پري به سر کوي آن صنم

پيغام دوستان برساني بدان پري

 

 

 

آن مشتري خصال گر از ما حکايتي

پرسد جواب ده که به جانند مشتري

 

گو تشنگان باديه را جان به لب رسيد

تو خفته در کجاوه به خواب خوش اندري

 

 

 

 

اي ماه روي حاضر غايب که پيش دل

يک روز نگذرد که تو صد بار نگذري

 

داني چه مي‌رود به سر ما ز دست تو

تا خود به پاي خويش بيايي و بنگري

 

بازآي کز صبوري و دوري بسوختيم

اي غايب از نظر که به معني برابري

 

يا دل به ما دهي چو دل ما به دست توست

يا مهر خويشتن ز دل ما به دربري

 

تا خود برون پرده حکايت کجا رسد

چون از درون پرده چنين پرده مي‌دري

 

سعدي تو کيستي که دم دوستي زني

دعوي بندگي کن و اقرار چاکري



:: بازدید از این مطلب : 625
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آبان 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari
لباس    یاس   بر    تن   کرد    زهرا             کنار   دست   او   بنشست     مولا

 

محمد خطبه    خواند،   زهرا بلی  گفت              غلط    گفتم ، بلی نه ، یا علی گفت

 

سالروز ازدواج دردانۀ پیامبر حضرت فاطمه (س) و شاه سریر لافتایی حضرت علی (ع)

 بر همگان مبارک باد

 



:: بازدید از این مطلب : 575
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آبان 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari
پرسیدم چطور بهتر زندگی كنم؟
 
با كمی مكث جواب داد:
 
گذشته‌ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر
 
با اعتماد زمان حالت را بگذران
 
و بدون ترس برای آینده آماده شو
 
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه‌ای بیانداز
 
شك‌هایت را باور نكن
 
و هیچگاه به باورهایت شك نكن
 
زندگی شگفت انگیز است، در صورتی‌كه بدانی چطور زندگی كنی
 
پرسیدم آخر ...
 
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود، ادامه داد:
 
مهم این نیست كه قشنگ باشی،
 
قشنگ این است كه مهم باشی! حتی برای یك نفر
 
كوچك باش و عاشق ...
 
كه عشق، خود میداند آیین بزرگ كردنت را
 
بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه‌ی خاص تو با كسی
 
 
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه‌ی پایان رسیدن
 
داشتم به سخنانش فكر می‌كردم كه نفسی تازه كرد و ادامه داد:
 
هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می‌شود
 
و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا می‌چرد
 
آهو می‌داند كه باید از شیر سریع‌تر بدود،
 
در غیر این‌صورت طعمه شیر خواهد شد
 
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می‌گردد
 
و می‌داند كه باید از آهو سریع‌تر بدود تا گرسنه نماند
 
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو
 
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت،
 
با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی
 
به‌ خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی می‌خواستم باز هم ادامه دهد
 
و باز هم به ...
 
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد:
 
زلال باش ...،‌
 
زلال باش ...،
 
فرقی نمی‌كند كه گودال كوچك آبی باشی، یا دریای بیكران
 
فقط، اگر حقیقتاً
 
زلال باشی، آسمان در توست
 
و تو جاری هستی تا زندگی جاری باشد ...
 
 
 
زندگی قانـــــــون نیست
 
زندگی قافیه باران است
 
من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند
 
تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی
 
و بلندای امیدت پاسداشتی مداوم برای زندگیست


:: بازدید از این مطلب : 569
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آبان 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari

کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو   را ؟               کی بوده ای نهفته که پیدا  کنم تو را

غیبت نکرده ای که شوم طالبِ حضور               پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی، که من               با  صد هزار   دیده  تماشا کنم تو را

چشمم به صد مجاهده آئینه ‌ساز   شد                تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

بالای خود   در آینۀ  چشم من   ببین               تا  با   خبر ز  عالم  بالا   کنم تو را

مستانه کاش در حرم و  دیر بُگذری                تا قبله گاه  مؤمن  و ترسا کنم تو را

خواهم شبی  نقاب ز رویت بر  افکنم               خورشید کعبه، ماه کلیسا  کنم تو را

گر افتد آن دو زلفِ چلیپا به چنگ من              چندین  هزار سلسله در پا کنم تو را

طوبی وسدره گر به قیامت به من دهند              یکجا  فدای قامت   رعنا  کنم تو را

زیبا شود به کارگه عشق   کار    من              هر گه نظربه صورت زیبا کنم تو را

رسوای عالمی شدم   از  شور عاشقی             ترسم خدای نخواسته رسوا کنم تورا

با خیل غمزه،  گر به  وثاقم گذر کنی               میر  سپاه،   شاهِ صف آرا کنم تو را

فروغی بسطامی



:: بازدید از این مطلب : 593
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آبان 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari
کنسرت نیشابور

به علت در خواست بسیاری از دوستان مبنی بر اطلاعات و خاطرات کنسرتم در نیشابور اعم از عکس و فیلم ،

در اولین فرصت با ایمیل به آنها پاسخ خواهم داد و کلیپ ها و عکس های این کنسرت را که با استقبال زیادی

روبرو شد برای کاربران وبلاگ ارسال خواهم کرد.با تشکر از اظهار لطف دوستان        بدرود



:: بازدید از این مطلب : 608
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آبان 1390 | نظرات (0)

data-aos="flip-right"
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران