
نوشته شده توسط : aliafsari
:: بازدید از این مطلب : 931 |
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نوشته شده توسط : aliafsari
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش الا ای دولتی طالع که قدر وقت میدانی گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش عروس طبع را زیور ز فکر بکر میبندم بود کز دست ایامم به دست افتد نگاری خوش شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش میی در کاسه چشم است ساقی را بنامیزد که مستی میکند با عقل و میبخشد خماری خوش به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه
:: بازدید از این مطلب : 1055 |
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نوشته شده توسط : aliafsari
الهی! تو آنی که از احاطت اوهام بیرونی، و از ادراک عقل مصونی، نه مُدرَک عیونی، کارساز هر مفتونی، و شادساز هر محزونی، در حکم، بیچرا، و در ذات بیچند، و در صفات بیچونی.
الهی! فضل تو را کران نیست، و شکر تو را، زبان.
الهی! گر پرسی، حجّت نداریم، و اگر بسنجی، بضاعت نداریم، و اگر بسوزی طاقت نداریم. :: بازدید از این مطلب : 1121 |
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نوشته شده توسط : aliafsari
در کنار دجله سلطان بایزید بود تنها فارغ از خیل مرید ناگه آوازی ز عرش کبریا خورد بر گوشش که ای اهل ریا آنچه داری در میان کهنه دلق میل آن داری که بنمایم به خلق؟ تا خلایق قصد آزارت کنند سنگ باران بر سر دارت کنند؟ گفت یا رب میل آن داری توهم شمه ای از رحمتت سازم رقم؟ تا که خلقانت پرستش کم کنند از نماز و روزه و حج رم کنند؟ پس ندا آمد ز وحی ذوالمنن نی ز ما ونی ز تو رو دم مزن :: بازدید از این مطلب : 1274 |
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نوشته شده توسط : aliafsari
عمريست تا به راه غمت رو نهاده ايم روى و رياى خلق به يك سو نهاده ايم طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم در راه جام و ساقى مه رو نهاده ايم هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ايم هم دل بر آن دو سنبل هندو نهاده ايم عمرى گذشت تا به اميد اشارتى چشمى بدان دو گوشه ی ابرو نهاده ايم ما ملك عافيت نه به لشكر گرفته ايم ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ايم در گوشه ی اميد چو نظارگان ماه چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ايم تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز بنیاد بر کرشمه جادو نهادهایم بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال همچون بنفشه بر سر زانو نهادهایم گفتی که حافظا دل سرگشتهات کجاست در حلقههای آن خم گیسو نهادهایم :: بازدید از این مطلب : 1122 |
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
|
|