نوشته شده توسط : aliafsari
روزی جوانی از نزدیکان پادشاه گرگان، به بیماری سختی دچار شد و پزشکان در علاج او درماندند تا سرانجام طبیب جوانی به نام بوعلی(ابن سینا) را که به تازگی به گرگان رسیده و گروهی از بیماران را شفا داده بود بر بالین او بردند.

بوعلی جوانی را دید که زار افتاده. نشست و نبض او را گرفت و گفت: ” مردی را بیاورید که کل محلات گرگان را بشناسد.”
آن فرد مورد نظر وارد می شود و شروع به شمردن اسامی محلات گرگان می کند و در همان حال بوعلی دست بر نبض بیمار می نهد.
تا آن مرد می رسد به محلی که نبض بیمار در آن حالت حرکتی غریب می نماید.
بوعلی دستور می دهد اسامی کلیه کوی های آن محل را برشمارد. آن کس ، نام کوی ها را سر می دهد تا می رسد به نام کویی که باز آن حرکت غریب در نبض بیمار باز می آید.

پس بوعلی می گوید: اسامی منازل آن کوی را برشمارد.
منازل را می خواند تا می رسد به اسم سرایی که این حرکت غریب نبض تکرار می شود.بوعلی می گوید نام اهل منزل را بردهد.
تا رسید به نامی که همان حرکت، حادث می شود.

آنگاه بوعلی روی به همراهان بیمار می کند و می گوید:” تمام شد. این جوان در فلان محل، در فلان کوی و در فلان سرا، بر دختر فلانی، عاشق است و داروی او وصال آن دختر است.”

بیمار هرچه خواجه بوعلی می گفت می شنید. از شرم سر در جامه خواب کشید و چون مورد سئوال واقع شد، همچنان گفت که بو علی گفته بود.


مروری کوتاه بر سرگذشت ابوعلی سینا
پزشک و فیلسوف ایرانی



ابوعلی حسین بن عبدالله معروف به ابوعلی سینا در سال ۳۷۰ هجری قمری درخرمیشن از توابع بخارا متولد شد. او پزشک ، ریاضیدان ، فیلسوف و منجم بزرگ ایرانی بود . پدرش عبدالله در دستگاه سامانیان محصلی مالیات را عهده داربود و مادرش ستاره نام داشت. وی در بلخ پرورش یافت و قرآن و سایر علوم را آموخت. استاد وی عبدالله ناتلی بود که از رجال مشهور قرن چهارم هجری به شمار می رفت. او در هجده سالگی، چنانچه خود نوشته است، همه علوم را فرا گرفته بود. در بیست و یک سالگی دست به تالیف و تصنیف زد، در بیست و دو سالگی پدرش را ازدست داد و خود متصدی شغل پدر گردید.

اما به علت نابسامانی اوضاع سیاسی ، بخارا را ترک نمود و به گرگانج پایتخت امرای مامونیه خوارزم و نزد خوارزمشاه علی ابن مامون و وزیرش ابوالحسین احمدبن محمد سهیلی رفت. در این هنگام، محمود غزنوی بر خوارزم نفوذ یافته بود و از دانشمندان دربارخواسته شد که به غزنین به خدمت سلطان محمود بروند. ابوعلی سینا که از تعصب آن پادشاه خبردار بود ، به همراهی ابوسهیل مسیحی از خوارزم گریخت و از راه ابیورد و طوس به قصد گرگان حرکت کرد تا به قابوس بن وشمگیرکه به عنوان یاریگر و حامی دانشمندان شهرت یافته بود، بپیوندد. اما وقتی که پس از مشقات بسیار بدان شهر رسید، قابوس مرده بود.

ابوعلی سینا ناچار به قریه ای در خوارزم بازگشت. اما پس از مدت کوتاهی دوباره به گرگان رفت و این بار ابوعبید جوزجانی، یکی از با وفاترین شاگردانش به خدمت او پیوست و در این سفر بود که کتاب « المختصرالاوسط» و کتاب «المبدا» و «المعاد» و بخشی از کتاب معروف «قانون» و «نجات» را تالیف کرد.

ابوعلی سینا در حدود سال ۴۰۵ هجری قمری به ری رفت و فخرالدوله دیلمی را که بیماربود، معالجه کرد. ولی مدت زیادی در آن شهرباقی نماند و در اوایل سال بعد به قزوین و از آنجا به همدان رفت و حدود نه سال در آن شهر به سر برد. در این جا مورد توجه شمس الدوله دیلمی قرار گرفت و در سال ۴۰۶ هجری قمری به وزارت رسید و تا سال ۴۱۱ هجری قمری در این مقام باقی ماند.

در سال ۴۱۲ هجری قمری شمس الدوله درگذشت و پسرش سماالدوله به جای او نشست. سماالدوله مانند پدر می خواست که ابوعلی سینا وزارت را قبول کند، اما شیخ نپذیرفت و توسط معاندان به مدت چهار ماه در حبس به سر برد. وی در این مدت، تعدادی از کتب و رسالات مهم خود را تالیف نمود. شیخ الرئیس بعد از رهایی از حبس باز مدتی در همدان بود و آنگاه ناشناخته با شاگردش ابوعبید جوزجانی به اصفهان نزد علاء الدوله کاکویه رفت. آن پادشاه او را به گرمی و احترام بسیار پذیرفت.

ابوعلی سینا از این زمان تا آخر عمر در خدمت علاء الدوله کاکویه بود. در نخستین جمعه ماه مبارک رمضان شیخ الرئیس را روی تخت روانی که با دو اسب کرند حمل می شد ، نهاده بودند. رفته رفته غروب افق را می پوشاند. عصر بود و بانگ موذن مومنان را به نماز دعوت می کرد.
همچنانکه ابوعلی سینا دست لرزانش را به سمت شاگردش دراز می کرد، سرفه های شدید و پی در پی پیکرش را می لرزاند و چند قطره خون در کنار لبانش پدیدار شد، و فقط قدرت یافت این چند کلمه را ادا کند :
«فرمانروایی که طی این سالها جسم مرا به این خوبی اداره می کرد ، متاسفانه در وضعی نیست که به کارش ادامه دهد. گمان کنم وقت آن رسیده که خیمه ام را بر چینم ».


ابوعبید با چهره خیس از اشک سعی کرد چیزی بگوید ، ولی کلمه ای از دهانش خارج نشد. نمی فهمید و نمی خواست بفهمد.
شیخ الرئیس نفس نفس می زد و بعد از مدتی مکث ، فرمود :
« سعی کن نوشته هایم را جمع آوری کنی . آنها را به تو می سپارم . خداوند هر سرنوشتی را که استحقاق دارد، برایش تعیین می کند».

ساکت شد . پلکهایش را بر هم گذاشت و در همان حال گفت :
« ابوعبید، دوست من ، اکنون برایم قرآن بخوان . چند آیه از قرآن تلاوت کن» .

آن روز اول ماه رمضان سال ۴۲۸ هجری قمری بود . شیخ الرئیس ابو علی سینا در حالت بیماری در حالیکه تنها پنجاه و هفت سال از عمرش می گذشت، درهمدان دار فانی را وداع گفت و در همانجا مدفون شد. آرامگاه او اکنون در آن شهر است.

در مشرق زمین فلسفه یونانی هیچگاه مفسری با عمق و دقت ابوعلی سینا نداشته است. ابوعلی سینا فلسفه ارسطو را با آرای مفسران اسکندرانی و فلسفه نو افلاطونی تلفیق کرد و با نبوغ خاص خود آنها را با نظر یکتا پرستی اسلام آموخت و به این طریق، در فلسفه مشایی مباحثی آورد که در اصل یونانی آن سابقه نداشت.



:: بازدید از این مطلب : 716
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 29 شهریور 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari

غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است

دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر،

ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر. تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند....



:: بازدید از این مطلب : 519
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 29 شهریور 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش
 
پرسید چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

-دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور
 
 دوستم داری؟چطور میتونی بگی عاشقمی؟


-من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


-باشه.. باشه!!! میگم... چون تو زیبایی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و
 
 به حالت كما رفت...

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه
 
 نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم
 
 اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی،
 
پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم

نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان،

پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم...



:: بازدید از این مطلب : 689
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 29 شهریور 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari

لطیفه های ملانصرالدین

 

*وظیفه و تکلیف

روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلسجشنی.

یكی گفت: “جناب ملا! شما كه دعوت نداشتیچرا آمدی؟

ملانصرالدین جواب داد: “اگر صاحب خانه تكلیفخودش را نمی‌داند.

 

من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت ازآن غافل نمی‌شوم.”

 

*علت نا معلوم

ملانصرالدین به یكی از دوستانش گفت: خبرداری فلانی مرده؟

دوستش گفت: “نه! علت مرگش چه بود؟

ملا گفت: “علت زنده بودن آن بیچاره معلومنبود چه رسد به علت مرگش!”

 

دیرباور

روزی یكی از همسایه‌ها خواست خر ملانصرالدینرا امانت بگیرد.

 

به همین خاطر به در خانه ملا رفت.

ملانصرالدین گفت: “خیلی معذرت می‌خواهمخر ما در خانه نیست”.

 

از بخت بد همان موقع خر بنا كرد به عرعركردن.

همسایه گفت: “شما كه فرمودید خرتان خانهنیست؛

 

اما صدای عرعرش دارد گوش فلك را كر می‌كند.”

ملا عصبانی شد و گفت: “عجب آدم كج خیالو دیرباوری هستی.

 

حرف من ریش سفید را قبول نداری ولی عرعرخر را قبول داری.”

 

گریه بر مرده

روزی ملانصرالدین به دنبال جنازه‌ی یكیاز ثروتمندان می‌رفت و با صدای بلند گریه می‌كرد. یكی به او دالداری داد و گفت: “اینمرحوم چه نسبتی با شما داشت؟

ملا جواب داد: “هیچ! علت گریه‌ی من هم همیناست.”

 

کرامت ملا

روزی ملانصرالدین ادعای كرامت كرد.

گفتند “دلیلت چیست؟

گفت: “می‌توانم بگویم الساعه در ضمیر شماچه می‌گذرد؟

گفتند: “اگر راست می‌گویی بگو.”

گفت: “همه‌ی شما در این فكر هستید كه آیامن می‌توانم ادعایم را ثابت كنم یا نه!”

 

مهمان شدن ملانصرالدین

روزی ملانصرالدین به عده‌ای رسید كه مشغولغذا خوردن بودند. رفت جلو و گفت “السلام یا طایفه‌ی بخیلان!”

یكی از آن‌ها گفت: “این چه نسبتی است كهبه ما می‌دهی؟ خدا گواه است كه هیچ‌ یك از ما بخیل نیست.”

ملانصرالدین گفت: “اگر خداوند این طور گواهیمی‌دهد، از حرفی كه زدم توبه می‌كنم، و نشست سر سفره‌ی آن‌ها و شروع كرد به غذا خوردن.”

 

ما نوح را فرستادیم

روزی ملانصرالدین بالای منبر رفت و یک آیهخواند : ” و ما نوح را فرستادیم… ” بعد هرچه کرد ادامه آیه را یادش نیامد تا اینکهیکی از حضار گفت : ملا معطلمون نکن.اگه نوح نمی یاد یکی دیگه رو بفرست!!!

 

شکایت الاغ

الاغ ملانصرالدین روزی به چراگاه حاکم رفت.حاکم از ملا نزد قاضی شکایت کرد. قاضی ملا را احضار کرد و گفت : ملا ماجرا را توضیحبده. ملا هم گفت : جناب قاضی. فرض کنید شما خر من هستید. من شما را زین می کنم و افساربه شما می بندم و شما حرکت می کنید. بین راه سگها به طرفتان پارس می کنند و شما رَممی کنید و به طرف چراگاه حاکم می روید. حالا انصاف بدید من مقصرم یا شما؟!!!

 

اسب من کو

ملانصرالدین در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشستو یال اسب در دست گرفت. اسب تاختن آورد و ملا از پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهایدمب آن رسید ! پس آواز در داد: آهای! آهای …! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید!!!

 

خر بگیری

زمون قدیم داروغه ها برای جمع آوری خراجو مالیات حاکم الاغ ها را می گرفتند.

یک روز زمان خر بگیری ملا نصر الدین باعجله و شتابان وارد خونه ای شد.

صاحبخونه گفت :چی شده؟ ملا گفت : بیروندارن خر میگیرن

صاحبخونه گفت: خر میگیرن چه ربطی به توداره؟

ملا گفت : مامورین آنچنان عجله داشتن کهمیترسیدم اشتباها مرابه جای خر بگیرن.

 

خویشاوندی

یک روز ملانصرالدین خرش را به سختی می زدو رهگذری از آنجا می گذشت و پرسید که چرا می زنی گفت ببخشید اگر می دانستم که با شماخویشاوندی دارد این کارو نمیکردم!

 

دو تا خر

یه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن.

دوست ملا میگه: چه طوری بفهمیم کدوم مالهمنه کدوم ماله تو؟

ملا میگه خوب من یه گوش خرم رو میبرم اونیکه یه گوش داره مال من اونی هم که دو گوش داره مال تو.!

فرداش میبینن خر ملا گوش اون یکی خره رواز سر حسادت خورده!!!

دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه:من جفت گوش خرمو میبرم!!!

فرداش میبینن بازم قضیه دیروزیه

دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه:من دم خرمو میبرم!

فرداش بازم قضیه دیروزی میشه..

دوست ملا با عصبانیت میگه: حالا چیکار کنیمملانصرالدین هم میگه:عیبی نداره خب حالا خر سفیده مال تو خر سیاه مال من

 

عقل سالم

زن ملا به عقل خود خیلی می نازید و همیشهپیش شوهرش از خود تعریف می كرد. روزی گفت: مردم راست گفته اند كه دارای عقل سالم ودرستی هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به كار نمی بری به همیندلیل سالم مانده است!

 

تجربیات اثبات شده

ملا در اتاقش نشسته بود كه مگسی مزاحم استراحتشمی شود، مگس را می گیرد و یك بالش را می كند. مگس كمی می پرد دوباره مگس را می گیردو بال دیگرش را هم می كند. او می گوید: بپر ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربهثابت شده است اگر دو بال مگس را بكنید گوش او كر می شود!

 

خواب خوش

شبی ملانصرالدین خواب دید كه كسی ۹ دینار به او می دهد، امااو اصرار می كند كه ۱۰ دینار بدهد كه عدد تمام باشد. در این وقت، از خواببیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دینار را بده، قبول دارم

:: بازدید از این مطلب : 731
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 29 شهریور 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari

من فقط عاشق اینم، حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جداشیم، تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم، بگی از همه بیزاری

دو سه روز پیدا م نشه، باز ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم، عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم، روزایی که با تو تنهام

کارو بار زندگیمو بزارم برای فردا

من فقط عاشق اینم، وقتی از همه کلافم

بشینم یه گوشه دنج، موهای تورو ببافم

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

حواست به من نباشه، دزدکی تو روببینم

من فقط عاشق اینم، عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم...



:: بازدید از این مطلب : 832
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 شهریور 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari

خدایم ای امید جاودان من

خواهم امشب بشکنم مهر سکوتم را

و در دل هر چه ناگفته است برون ریزم

گر چه می دانم که تو آگه تر زمن

از سوز و سازم بوده و هستی

لیک با گفتنم خواهم که بار دل سبک گردد....



:: بازدید از این مطلب : 959
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 شهریور 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari

ناله کن ای   دل به    عزای علی               گریه    کن   ای   دیده   برای علی

کعبه ز کف داده چو مولود خویش              گشته   سیه   پوش    عزای   علی

عمر علی،    عمره   مقبوله  بود              هر قدمش   سعی   و   صفای  علی

دیده زمزم ، که پر از    اشك  شد              یاد     کند،     زمزمه های     علی

تیغ شهادت سر او    را   شکافت              کوفه بود،   کوه     منای       علی

عالم   امکان     شده   پر  غلغله              چون شده      خاموش  صدای علی

شهادت امیرالمومین، اما علی (ع) تسلیت باد

نیست هم  آغوش صبا بعد از این               پیک   ظفر    بخش     لوای  علی

منبر و    محراب    کشد     انتظار             تا که     زند   بوسه  به   پای علی

ماه دگر    در   دل  شب      نشنود             صوت    مناجات   و    دعای   علی

آه که     محروم    شد   امشب دگر            چشم    یتیمان     ز     لقای   علی

مانده   تهی     سفره      بیچارگان             منتظر     نان     و    غذای    علی

وای امیر    دو    سرا   کشته شد             خانه    غم    گشته  ،   سرای علی

پیش حسین   و    حسن   و زینبین            خون   چکد   از    فرق  همای علی

خواهی   اگر  ملک دو عالم حسان            از دل   و    جان    باش  گدای علی



:: بازدید از این مطلب : 871
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 شهریور 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari

عشق یعنی با تو خواندن از جنون 
        عشق یعنی سوختنها از درون 
                  عشق یعنی سوختن تا ساختن
                            عشق یعنی عقل و دین را باختن 
                                         عشق یعنی دل تراشیدن ز گل
                                                    عشق یعنی گم شدن در باغ دل
 
                                                           عشق یعنی تو ملامت کن مرا
                                                    عشق یعنی می ستایم من تو را 
                                         عشق یعنی در پی تو در به در 
                               عشق یعنی یک بیابان درد سر 
                     عشق یعنی با تو آغاز سفر 
           عشق یعنی قلبی آماج خطر
 
عشق یعنی تو بران از خود مرا 
          عشق یعنی باز می خوانم تو را 
                  عشق یعنی بگذری از آبرو 
                           عشق یعنی کلبه های آرزو 
                                   عشق یعنی با تو گشتن هم کلام
                                             عشق یعنی انتظار یک سلام
 
                                                     عشق یعنی دستهایی رو به دوست 
                                        عشق یعنی مرگ در راهت نکوست 
                               عشق یعنی شاخه ای گل در سبد 
                      عشق یعنی دل سپردن تا ابد 
           عشق یعنی سروهای سربلند

عشق یعنی خارها هم گل کنند 
     عشق یعنی تو بسوزانی مرا
              عشق یعنی سایه بانم من تو را 
                      عشق یعنی بشکنی قلب مرا 
                            عشق یعنی می پرستم من تو را 
                                  عشق یعنی آن نخستین حرفها 
                                          عشق یعنی در میان برفها 
                                                                  عشق یعنی یاد آن روزنخست
 
                                                       عشق یعنی هر چه در آن یاد توست 
                                                 عشق یعنی تک درختی در کویر 
                                         عشق یعنی عاشقانی سر به زیر 
                                 عشق یعنی بگذری از هفت خان 
                       عشق یعنی آرش و تیر و کمان



:: بازدید از این مطلب : 834
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 شهریور 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari
دوست مهربانم سلام.....

همیشه عاشق بمان چرا که عشق تو را به خدا نزدیک میکند اما با یاد خداست

که احساس تنهایی نخواهی کرد،نامه ام را با گریه مینویسم اما برای خود نمیگریم بلکه

برای انسانهای بیچاره ای میگریم که گمان میکنند با نابودی زندگی دیگران زندگی ای توام با

آسایش و آرامش خواهند داشت،برای تو میگریم عزیزم،چرا که فرصت نشد......

                       چون من عاشق همه ی انسانهای عاشقم.........



:: بازدید از این مطلب : 891
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 شهریور 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : aliafsari

 

دیشب همه چیز را یاد گرفتم و همه چیز رو به راه است.


همه چیز آرام...آرام... باورت میشود؟همه چیز را یاد گرفتم.

 

راه رفتن در این دنیا را بدون تو یاد گرفتم...!!!


یاد گرفتم که چگونه بی صدا بگریم یاد گرفتم .

 

که هق هق گریه هایم را با بالشم بیصدا کنم...!!!


تو نگرانم نشو.همه چیز را یاد گرفتم...!!!
 

 

یاد گرفتم که چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ...


یاد گرفتم نفس بکشم بی تو ... با یاد تو ....


یاد گرفتم که چگونه نبودنت را بارویای باتوبودن...

 

جای خالی ات رابا خاطرات باتو بودن پرکنم.


تو نگرانم نشو.یاد گرفته ام.یاد گرفته ام بی تو بخندم.


یاد گرفته ام بی تو بگریم و بدون شانه هایت...

 

یاد گرفتم دیگر دل به کسی نبندم از ره دور ...

 

ومهمتر از همه یاد گرفته ام که با یادت زندگی کنم.


اما یک چیز را یاد نگرفتم ... که چگونه ؟...

 

که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه ی دلم پاک کنم؟


و نمیخواهم که هیچ وقت یاد بگیرم.تو نگرانم نشو .... 

 

فراموش کردنت را هیچ وقت ...یاد نخواهم گرفت...!!!



:: بازدید از این مطلب : 827
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 شهریور 1390 | نظرات (0)

data-aos="flip-right"
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران